|
صفر مينويسم که نوشتن يادم نرود
| ||
|
نميشناختمت. در واقع اسمت را شنيده بودم اما رسمت را نه. نوادهات را شناختم. در واقع روزي بر سر اتفاق سر راه هم قرار گرفتيم. با هم آشنا شديم. او از علايقش گفت و من از علايقم. او از تو گفت و من از تو شنيدم چيزهايي را که تا آن روز فکر نميکردم در مرام يک روحاني، يک معمم باشد. يک روحاني، يک معمم، به زبان خودماني يک آخوند. يک آخوند خوشگل که حرفهاي خوشگلتر از چهرهاش ميزد. ميگفت: تو گفتهاي "کسي که آزادي را محدود کند به فطرت انساني کافر است" ميگفت: تو گفتهاي "صيانت از آزادي ممکن نيست مگر با آزادي" ميگفت: تو وقتي بستني فروش مسيحي به تو گلايه آورده که بستني فروش مسلمان براي آنکه کسب حلالش را کساد کند در شهر چو انداخته چون مسيحي است، نجس است به او ميگويي برو خير است انشاءالله. بعد از نماز به سراغ بستنيفروش ميروي و به او ميگويي برايت بستني بياورد و يک صندلي. حرف نمی زنی! سخن سرایی نمی کنی! موعظه نمی خوانی! بالای منبر نمی روی! فقط صندلي را جلوي در ميگذاري و شروع می کنی به خوردن بستني تا همگان ببینند که بدانند امام از کدام بستنيفروش بستني ميخرد و ميخورد... امام سید موسي صدر! من نسبت به خيل عظيم عاشقانت از تو خيلي کم ميدانم اما عشق به تو را خيلي خوب مي فهمم. آخر، مگر می شود خوبی دید و عاشق نشد! مگر می شود پاکی دید و عاشق نشد! مگر می شود انسانیت دید و عاشق نشد! مگر می شود تو را شناخت و عاشق نشد! امام موسی! تنهایی خانواده ات برای یافتنت برای برگرداندنت این روزها گلویم را سخت فشار می دهد. ۳۲ سال تو در حبس و آنها در انتظار. ۳۲ سال صبر. ۳۲ سال امید. ۳۲ سال دعا. ۳۲ سال دوری از معشوق و عاشق ماندن... اما امام! عشق معجزه می کند. عشق نمی گذارد تاری از سر و رویت کم شود. عشق تو را برمی گرداند. عشق قلب اینهمه عشق را نمی شکند... [ چهارشنبه 17 شهریور1389 ] [ 15:57 ] [ سميرا ساماني ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||