تبليغاتX
صفر

صفر
مي‌نويسم که نوشتن يادم نرود

دلم برايت حسابي تنگ شده بود. خيلي وقت بود سراغت را نگرفته بودم. امروز وقتي به سراغت آمدم ديدم رنگ به رخسار نداري. همه چيز بهم ريخته و آشفته شده. تن‌پوش بهاري که از يک سال پيش به اين طرف بر تن داشتي از تنت درآمده است. بي‌فوت وقت دستي به سر و رويت کشيدم. لباسي تابستاني به تنت کردم تا اگر دراين ايام کسي به سراغت آمد شرمنده‌ي رويش نشوي.

صفر!

ياد همه‌ي ايامي که تو بهترين مونسم بودي بخير. ياد همه‌ي ايامي که هر چه از درونم به درونت مي‌ريختم و تو بي‌گلايه و بي‌شِکوه مي‌پذيرفتي تا بلکه من آرام گيرم، بخير... 

حالا ديگر مدتهاست اينجا را خاک گرفته و کسي به سراغ من و تو نمي‌آيد. شايد بهتر است بگويم حالا تازه اينجا شده جايي فقط براي من و تو... 

[ یکشنبه 29 خرداد1390 ] [ 13:8 ] [ سميرا ساماني ]
خدا حسود شده با معشوقم درگير شده يا که به او گير مي‌دهد يا که او را زمين‌گير مي‌کند...
[ جمعه 17 دی1389 ] [ 21:20 ] [ سميرا ساماني ]

کلافه‌ام، يعني کلافه‌ام کردي! آنقدر که شدم کلافي سردرگم که نه کسي را ياراي جمع کردنش هست نه پيچاندن...

مي‌داني چرا؟

فقط بخاطر اينکه دوست داشتم چون کلافي در تو بپيچم اما تو تن به اين در هم تنيدگي ندادي. تو هميشه مي‌خواستي آزاد باشي و رها اما من هميشه مي‌خواستم اسير باشم و در بند چون تار و پود چون رج زير و رو...

به خيالم آمده بود به هر حال روزي از راه مي‌رسد که هر کلافي بخواهد بافته شود و به تن رود و مال کسي شود که دوست مي‌داردش اما چه خيال خامي چون تو هيچوقت تن به بافته شدن نمي‌دهي آخر تو دلت مي‌خواهد سر کلافي باشي که معلوم نيست تهش کجاست...

[ سه شنبه 14 دی1389 ] [ 17:39 ] [ سميرا ساماني ]

شیطان را دوست دارم! نه از آن جهت که شیطان است و شیطنت می کند از آن قرار که مرا به خود می شناساند. به جانت می افتد عین خوره. روح و فکرت را می خورد با اشتهایی سیری ناپذی. فکر و روحت را که گرفت، یکه تاز بر کرسی سلطنت نفس می نشیند. دستور می دهد و امر می کند و تواِ پاک باخته اطاعت  می کنی، فرمان می بری و فرمان می شنوی و چون بره ای بی زبان حکومت او را بر خود می پذیری...

و اما وقتی به جانت می افتد و تو جا خالی می دهی صحنه ای مهیج شکل می گیرد. مبارزه آدم و شیطان روی رینگ نفس صحنه ایست بسیار دیدنی. آدمی یکی می زند و دوتا می خورد. آدمی دو تا می زند و جا خالی می دهد. شیطان کفری می شود. باید که تلافی کند، زیر چانه ات می خواباند، فکت را پائین می آورد، پرتت می کند گوشه رینگ و تا جان داری چپ و راست صورتت را در هم می کوبد. اما آدمی که پا به میدان مبارزه گذاشته به این راحتی ها عرصه را به حریف وا نمی گذارد. آدمی کتک می خورد و بدنش محکم تر می شود. می زند و مشتش قوی تر می شود. جا خالی می دهد و حواسش جمع تر می شود و میان دو رینگ دل و جانش را بیشتر از هر وقت دیگر به مربیش می سپارد.

آدمی در مبارزه با شیطان قوی می شود. محکم می شود. هوشیار می شود. آدمی در میدان مبارزه با شیطان بی شک پیروز می شود حتی اگر چند رینگی را واگذار کند...

[ جمعه 19 شهریور1389 ] [ 22:50 ] [ سميرا ساماني ]

نمي‌شناختمت. در واقع اسمت را شنيده بودم اما رسمت را نه. امام موسی صدر

نواده‌ات را شناختم. در واقع روزي بر سر اتفاق سر راه هم قرار گرفتيم. با هم آشنا شديم. او از علايقش گفت و من از علايقم.

او از تو گفت و من از تو شنيدم چيزهايي را که تا آن روز فکر نمي‌کردم در مرام يک روحاني، يک معمم باشد.

يک روحاني، يک معمم، به زبان خودماني يک آخوند. يک آخوند خوشگل که حرفهاي خوشگلتر از چهره‌اش مي‌زد.

مي‌گفت: تو گفته‌اي "کسي که آزادي را محدود کند به فطرت انساني کافر است"

مي‌گفت: تو گفته‌اي "صيانت از آزادي ممکن نيست مگر با آزادي"

مي‌گفت: تو وقتي بستني فروش مسيحي به تو گلايه آورده که بستني فروش مسلمان براي آنکه کسب حلالش را کساد کند در شهر چو انداخته چون مسيحي است، نجس است به او مي‌گويي برو خير است انشاءالله. بعد از نماز به سراغ بستني‌فروش مي‌روي و به او مي‌گويي برايت بستني بياورد و يک صندلي. حرف نمی زنی! سخن سرایی نمی کنی! موعظه نمی خوانی! بالای منبر نمی روی! فقط صندلي را جلوي در مي‌گذاري و شروع می کنی به خوردن بستني تا همگان ببینند که بدانند امام از کدام بستني‌فروش بستني مي‌خرد و مي‌خورد...

امام سید موسي صدر!

من نسبت به خيل عظيم عاشقانت از تو خيلي کم مي‌دانم اما عشق به تو را خيلي خوب مي فهمم. آخر، مگر می شود خوبی دید و عاشق نشد! مگر می شود پاکی دید و عاشق نشد! مگر می شود انسانیت دید و عاشق نشد! مگر می شود تو را شناخت و عاشق نشد!

امام موسی!

تنهایی خانواده ات برای یافتنت برای برگرداندنت این روزها گلویم را سخت فشار می دهد. ۳۲ سال تو در حبس و آنها در انتظار. ۳۲ سال صبر. ۳۲ سال امید. ۳۲ سال دعا. ۳۲ سال دوری از معشوق و عاشق ماندن...

اما امام!

عشق معجزه می کند. عشق نمی گذارد تاری از سر و رویت کم شود. عشق تو را برمی گرداند. عشق قلب اینهمه عشق را نمی شکند...

[ چهارشنبه 17 شهریور1389 ] [ 15:57 ] [ سميرا ساماني ]
تو تنها کسی هستی که با علم به همه خطاها و زشتیهایم، بدیها و اشتباهاتم همچنان عاشقمی.

سپاس تورا که بی همتایی در عاشقیت...

[ شنبه 6 شهریور1389 ] [ 22:18 ] [ سميرا ساماني ]
زن تمام لباس‌هايش را از زير تا رو به يک چک صد هزار توماني فروخت.

مرد چک را پاس نکرد...

[ شنبه 23 مرداد1389 ] [ 21:6 ] [ سميرا ساماني ]
سميرا ساماني سي ساله....

تولدت مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک سميرا ساماني سي ساله صادره از اصفهان

[ پنجشنبه 10 تیر1389 ] [ 14:28 ] [ سميرا ساماني ]
پرنده شدم تو هم پر پروازم

[ سه شنبه 14 اردیبهشت1389 ] [ 13:57 ] [ سميرا ساماني ]
ايمان داشتم به فرا رسيدن روزي که در آن مدعي مي‌شوم:

من خوشبخترين آدمي هستم که عالم به خود ديده

پ.ن:

اين يک ادعاي ساده و بي اساس نيست من براي اين ادعا دليل دارم، ادله دارم، ادله‌ قوي...

[ سه شنبه 14 اردیبهشت1389 ] [ 10:29 ] [ سميرا ساماني ]
قبول دارم از قافله عید مبارک باشی ها خیلی عقب افتادم

بگذارید به حساب دلی که هوای سال نو نداشت و سال نو با اومدنش غافلگیرش کرد...

حالا بی خیال حال و هوای من

سال نو مبارک

[ چهارشنبه 11 فروردین1389 ] [ 0:3 ] [ سميرا ساماني ]
نمی دانم قلب من از سنگ است

یا که تیشه ها کند

[ سه شنبه 10 فروردین1389 ] [ 23:46 ] [ سميرا ساماني ]

چند روز پيش يکي از دوستاي خوبم از اون کله دنيا برام ميل زد که فلاني به اسم و نشون تو يا آي پي کامپيوترت اراجيف برام مي ياد! ما هم دست به روشنگري زديم که والا ما را چه به نوشتن مطالبي در جهت ضد ميهن کردن رفيق شفيقمان...

راستش من حال و حوصله نوشتن در بلاگ خودم را هم ندارم چه برسد اينجا و انجا سرک کشيدن و نوشتن! آنهم از اين جنس و خلاصه تلاش کرديم ماجرا را حل و فصل کنيم اما کنجکاوي باعث شد، اسمم را در گوگل سرچ کنم.

نتيجه اين شد که لحظاتي پيش با يکي از عجيب‌ترين اتفاقات زندگيم مواجه شدم! شخصي در يک سايتي موسوم به فرهنگ انقلاب اسلامي به نام کامل من کامنتي گذاشته که شاخ روي سرم سبز شد...

هر که هستي،باش اما تکليفت را با عقايد من روشن کن، آخر سر من دوستانم را وطن فروش مي‌خوانم يا دارو دسته تو را عوضي ...

خدا شفايت دهد که شفاي عاجل نياز حتمي ات هست...

پ.ن:

اگر براي شما هم به اسم من کامنت يا ياداشت مي‌گذارند، لطفاً به من خبر دهيد، مرسي

[ شنبه 17 بهمن1388 ] [ 21:21 ] [ سميرا ساماني ]

خدایا مرا ببخش که عالی ترین دعا را فقط برای خودم  با تو در میان می گذارم...

خدایا مرا ببخش که بهترین دعا را برای خودم نگه داشتم...

برای پدر و مادر بی فرزند، فرزند سالم و صالح

برای مجرد دم بخت، همسر خوب

برای بیکار، رونق کسب و کار  

برای  گرفتار، رفع گرفتاری

برای مستمند، توانمندی

برای بیمار، درمان درد

و خلاصه هر که هر آنچه را خواست با تو در میان گذاشتم تا که به خودم رسید و من بهترین دعا را برای خودم در گوش ات زمزمه کردم که...

[ شنبه 21 آذر1388 ] [ 22:36 ] [ سميرا ساماني ]
این کار کثیف جانم را به لبم رسانده اما چه کنم که...

[ شنبه 21 آذر1388 ] [ 22:19 ] [ سميرا ساماني ]
درباره وبلاگ

پيش از اين خانه‌ام جاي دیگري بود. خانه‌ام نم برداشت. سقفش به چيک چيک افتاد. موريانه به جانش افتاد. نفس من به تيک تيک افتاد. آمدم اينجا.
امکانات وب
بک لینک فا